اللهم اشف کل مریض

امشب خواهر بزگوارم داشت برایم شیوه عملکرد بیماری MS را می گفت.

گفت: بیماریMs  یا فلج چندگانه، بر روی سیستم مرکزی اعصاب که شامل مغز و ستون فقرات است اثر می گذارد. همچنین بر روی سیستم ایمنی یعنی گلبولهای سفید هم اثر می گذارد. به این صورت که گلبولهای سفید که باید از بدن در مقابل مواد خارجی و عفونت ها و بیماری ها دفاع کنند و سلول های بیگانه رو از بین ببرند به طور اشتباه به سلول های خودی حمله می کنند و سلول های بدن را تخریب می کنند. به این ترتیب اعضای مختلف بدن به مرور فلج می شود.

گفتم: داروهایی که طب مدرن تجویز می کنه چه عملکردی داره؟

گفت: داروها سیستم دفاعی یا ایمنی بدن رو تضعیف می کنه یا از بین می بره تا سلول های بدن رو بتونه زنده نگه داره.

گفتم: به این خاطره این بیماران با یه سرماخوردگی ساده دچار عفونت های شدید و یا حتی مرگ میشن. نه؟

گفت: دقیقا. چون سیستم دفاعی بدن رو داروها از کار انداخته.

گفتم: مثل جامعه ما. مملکت ما هم MS  گرفته.

گفت: چی؟

گفتم: ببین الان توی مملکت ما اصلا تشخیص داده نمیشه کی سلول خودیه، کی سلول بی خودیه! همه حوزه ها انگار همینجوریه.  توی سیاست، توی فرهنگ، توی فضای دانشی و اندیشه ای و...

گفتم: ببین؛ طرف خودیه، دغدغه دین داره، دغدغه مملکت داره اما گلبولهای سفید نمی تونند تشخیص بدهند این ها خودی اند؛ بنابراین با این تصور که اینها عفونت و بیماری هستند سعی در تخریب , و حذف آنها دارند.

گفت: آره همینجوریه!

٭٭٭

به نظرم افراد جامعه ی ما، چه مردم عادی و چه مسئولین؛ بل اخص آنها که دغدغه انقلاب و دین را دارند بسیار دچار ضعف تشخیص هستند. در حوزه سیاست که بعضا و یا اکثرا مهره هایی که بدنه این مملکت هستند و سلول خودی محسوب می شوند و هنوز به هیچ ویروسی آلوده نشده اند ، به اشتباه ویروس تشخیص داده می شوند و مورد هجوم سیستم دفاعی قرار می گیرند.

در حوزه مسایلی که با فرهنگ و البته دین گره می خورد نیز شاهد این مسئله هستیم. بسیار ناراحت و حتی خشمگین میشوم وقتی شاهد دعوای یک خانم محجبه و یک خانم بی حجاب به هر دلیلی میشوم و میبینم خانم محجبه با آن دختر یا خانم که ظاهر ناموجهی دارد شبیه یک فاحشه برخورد می کند. معتقدم زن و دختر ایرانی با ساپورت، با مانتوی بدون دکمه، با طره ی گیسوی در دست باد، با ناخن های کاشته شده که از نظر من از سه مورد قبلی نگران کننده تر است سلول های خودی هستند و نباید مورد حمله (حتی زبانی) گلبولهای سفید (از مردم عادی گرفته تا گشت ارشاد) قرار گیرند. از طرفی این گلبولهای سفید هم نباید از بین بروند، چون از بین رفتن آنها یعنی با یک عفونت کوچک باید فاتحه آن پیکره را خواند. بلکه تنها راه این است که سطح آگاهی گلبولهای سفید بالا رود تا در مقابل ویروس های واقعی از سلول های بدن دفاع کنند. بتوانند انگل را از ویروس، ویروس را از کرم، کرم را از سلول بیمار، سلول بیمار را از سلول سالم تشخیص دهند.

در حوزه ی اندیشه هم که مستحضر هستید! "یا همان جور که ما فکر میکنیم فکر میکنید و همان چیزهایی را میگویید که ما می گوییم یا اصلا لازم نیست به چیزی فکر کنید و چیزی بگویید." و این یعنی حمله به سلولهای خودی.

درمان اینMS  کار پزشکی مدرن نیست زیرا تعریفش از انسان با مبانی دینی سازگار نیست؛ یعنی دانشی دین بنیان نیست ولی علم دینی هست ها، فکر بد نکنید! (البته بستگی به دکترش دارد، هر چه دکترش مومن تر، علمش دینی تر، حالت تشکیکی داره !!!!!) و  متاسفانه داروهای این علم مدرن گلبول های سفید را تخریب میکند و به دنبال آن سلول های بدن را نیز. نمیدانم شاید هومیوپاتی و شاید طب سنتی و شاید طب اسلامی درمانگر MS باشد.


دعای دوم: الهی مومنین و مومنات را از ضعف تشخیص محافظت بفرما!

دعای اول: الهی ما را جز مومنین و مومنات قرار بده!

|+| نوشته شده توسط (ه.غ) در جمعه ۲ اسفند۱۳۹۲و ساعت   
 آن عهد که با تو بسته بودم؛ یاد است تو را، مرا فراموش!

حتماً یادتان می آید آن روزی را که از صدای بازی کردن بچه ها در کوچه، هوایی شده بودیم و شوق بازی کردن با بچه ها آرام و قرارمان را گرفته بود. مثل همه بچه ها اول باید بزرگترمان اجازه می داد. اجازه خواستیم. گفت باید قول بدهی لباس هایت را خاکی نکنی، با بچه ها دعوا نگیری، شیشه خانه کسی را نشکنی، توی جوب آب نروی، موقع بازی کردن جِر زنی نکنی، از دست فروش ها چیزی نخری و از همه مهمتر اینکه روبروی پنجره خونه بازی کنی و جایی نروی. گفتیم قول می دهیم، قول مردانه! در خانه را باز کرد و گفت برو ولی هر وقت صدایت کردم برگرد باشه؟ گفتیم باشه.

در باز شد و قدم به کوچه گذاشتیم. بچه های محل در حال بازی بودند. یکی از بچه ها لب جوب نشسته بود و پاهایش را داخل آب کثیف بالا و پایین می برد. یکی دیگر که تخس تر از بقیه بچه ها بود کامل رفته بود داخل جوب آب و مرتب با صدای بلند میگفت بچه ها بیاید شنا، خیلی مزه می ده ها. یکی از بچه ها در حال لِی لِی بازی کردن بود هر وقت پایش می رفت روی خط و می سوخت می آمد کنار و نوبت را به دیگری می داد. یکی دیگر بر خلاف او هر بار که پایش روی خط می رفت با رندی سعی در کتمان خطایش داشت. یکی از بچه ها زیر پنجره همسایه در حال توپ بازی بود و هر لحظه احتمال داشت شیشه خانه ی همسایه بشکند. بلاخره اتفاق افتاد؛ شیشه را شکست و الفرار. یکی از بچه ها کارش این بود که اسباب بازی بقیه را کِش برود. یکی از بچه ها فقط از ضعیف ترها کولی می گرفت. کارش این بود که یکی از بچه ها خم شود و او بر پشتش سوار شود و تا ته کوچه سواری بگیرد و این بازی مورد علاقه اش بود. یکی از بچه ها خیلی ظاهر آرام و موجهی داشت اما از آن آتش پاره ها بود، طوری در بازی ها جرزنی می کرد که هیچ کس نمی فهمید. یکی از بچه ها کمی از بزرگترش می ترسید، هر وقت که می خواست خاک بازی کند به پنجره نگاه می کرد تا نکند بزرگترش در حال تماشای او باشد. یکی دیگر هم هر وقت می خواست اسباب بازی کسی را خراب کند می رفت جایی که به گمان خودش در دایره دید پنجره ها نباشد، غافل از اینکه کل کوچه در تیررس دید بود. یکی از بچه ها لب ها و سرانگشت هایش قرمز بود و خبر از این می داد که از دست فروش آلوچه خریده است. یکی از بچه ها همیشه روبروی پنجره خانه اش می ایستاد و بازی می کرد تا هر بار چشمش به پنجره خانه می افتد یادش بیاید که به بزرگترش چه قولی داده بود.

خلاصه ما هم وارد کوچه شده و مشغول بازی شدیم و یاسینی را که بزرگترمان در گوشمان خوانده بود یادمان رفت!

وقتی مشغول بازی بودیم یکی یکی بچه ها صدا می شدند که به خانه برگردند و البته بچه هایی هم به جمع کوچه اضافه می شدند. هر وقت یکی از بچه ها را صدا میزدند که به خانه اش برگردد بقیه بچه ها از اینکه همبازی خود را از دست می دهند گریه می کردند. بعضی ها هم برای اسباب بازی های به جا مانده از آن ها نقشه می کشیدند. چه دعوایی می شد سر اسباب بازی های به جا مانده! هر کس می گفت او دوست من بود، اسباب بازی اش مال من است. بعضی از بچه ها موقع برگشت خیلی لباس هایشان خاکی شده بود!

سوال مشترکی که همه بچه ها موقع برگشتن به خانه می شنیدند این بود که هل انت علی العهد الذی فارقنا علیه؟ 

و این آخر بازی بود...


شادی روح همه بچه هایی که برگشتند به خانه؛ صلوات



برچسب‌ها: عهد الست, اقامه وجه, مرگ
|+| نوشته شده توسط (ه.غ) در پنجشنبه ۱۰ بهمن۱۳۹۲و ساعت   
 دشمن نکرد آنچه تو کردی به دوستی
طبق معمول هفته وحدت می شود و یادم می افتد که اسلام در خطر است! سراغ سایت یاسرالحبیب شیعه نما می روم تا ببینم به مدد انگلیسی ها در چه حالی است. هنوز بخش فارسی سایت مطالب کمی دارد. به بخش عربی می روم یکی- دو فیلم سخنرانیش را انتخاب می کنم، آنقدر با فیلترشکن سرعت اینترنت پایین می آید که فایل باز نمی شود. یکی دیگر را باز می کنم و سعی می کنم کلاً بفهمم که چه می گوید؛ فقط سلام و علیک و چند فعل و چند حرف را فهمیدم، فیلم بریده بریده پخش می شود و همین امر مزید بر بی سوادی می شود برای اینکه عطای دیدن فیلم را به لقایش ببخشم. رو به خود کرده و می گویم: امام زمان (دسته جمعی فدایشان شویم) با وجود شیعه ی آگاه و باسوادی مثل تو اصلا ً نباید نگرانی به دل راه دهند، تو برو هایدگرت را بخوان تا جهان آن گونه که دوست داری بر تو منکشف شود؛ نه آن گونه که هست.
صدای چکیدن قطره آب که پس زمینه ی صوتی سایت یاسر است دچار دلشوره ام می کند. به یاد قدرت قطره های آب می افتم، تنها چیزی که می تواند دل سنگ را بشکافد و آن را تکه تکه کند قطرات آب است.

فیلترشکن را می بندم، از راه مستقیم اقدام به جستجو می کنم. چند سایت و وبلاگ باز می شود و چند سایت هم مرا با گل و بلبل و چمن و دشت و دمن پیوند می دهند؛ به این معنا که محتویات آن سایتها به درد تو نمیخورد تو به تماشای زیبایی طبیعت بنشین!

بعد از کمی جستجو چند مطلب را برای دوستانم ایمیل می کنم. می روم سایت چند روحانی را ورق می زنم، قصه گفته اند! گاهی هم شعر سروده اند! گاهی هم احکام شرعی را مرور کرده اند! پست مشترک همه ی وبلاگهایشان روابط دختر و پسر است! دخترها و پسرها پیر شدند، این ها هنوز دارند قلم فرسایی می کنند. زیر لب می گویم " آی آخوندها که در ساحل نشسته شاد و خندانید، شیعه ای دارد در خون می سپارد جان! "

سَرَک می کشم هر جایی را که سخن از تقریب مذاهب یا تبعید مذاهب است، هر جا خبر مراسم برائت از دشمنان اهل بیت در قم پوشش داده شده است، هر جا تبریک 9 ربیع الاول است. بیش از آنکه خبرها برایم مهم باشد؛ کامنت هایی که افراد می گذارند و بحث هایی که شکل می گیرد حائز اهمیت است. کامنت ها خبر از آن می دهد که کم نیستند کسانی که آب به آسیاب دشمن می ریزند و کم نیستند آن ها که دشمن دوست نما را از دوست تشخیص نمی دهند. کم نیستند آن ها که فریاد می زنند "ما بی خیال سیلی زهرا نمی شویم" و آنچه بی خیالش می شوند سیره ی پیامبرشان و نجات دینشان است که اکنون به دست آن ها سپرده شده است.

این همه جهل نشان از چیست؟ جز نشان از کم کاری آنهایی است که وظیفه داشتند و دارند شبهات را بشناسند و رفع کنند؟ نشان از خواب عمیقی نیست که در ان فرو رفته ایم؟ چه کسی باید جلوی جریان های افراطی شیعه را بگیرد؟ چه کسی باید ماهیت واقعی شبکه های ماهواره ای شیعه نما را نشان دهد؟ چرا ما کسی مثل یاسر الحبیب تربیت نمی کنیم؟ چرا ما افراد "خوش همه چی" (اعم از خوش بیان، خوش تیپ، خوش صورت، خوش سیرت، خوش سواد و...) برای اثرگذاری روی عوام تربیت نمی کنیم؟ چرا طلبه ها برای جهان امروز تربیت نمی شوند؟ چرا دروس حوزه همان دروس صد سال پیش است؟ چرا در این سال های اخیر هیچ کار اصیلی در راستای جریان شناسی فرقه های افراطی شیعه صورت نگرفته؟ چرا سایت یاسرالحبیب فیلتر است؟ چرا از جریان شیعه هراسی می هراسیم؟ چرا کسی به فکر عقاید اشتباه جوانان نیست؟ چرا مقالات و سخنرانی های یاسرالحبیب توسط هیچ حدیث شناس و قرآن شناسی نقد و بررسی نمی شود؟

به نظرم در این جریانات، شیعیان (و نه شیعه نماها) به چند دسته تقسیم می شوند:

1.     آن هایی که فارغ از این بحث ها هستند. اصطلاحاً سرشان در زندگیشان است. گاهی به کنکور پیش روی فکر می کنند و گاهی به میزان حق الزحمه ی فلان کار و گاهی به خرید بهمان خانه در بیسار منطقه. این گروه چنانچه خبر کشتار شیعیان در نقطه ای از جهان به گوششان بخورد، تاسف می خورند و نفرین می کنند و به زندگیشان می پردازند و سرخوشند که نماز قضا ندارند!

2.     آن هایی که جاهلند و به هر دلیل تلاشی در جهت رسیدن به حقیقت نمی کنند. راهی را می روند که دلشان می گوید و یا راهی را می روند که راحت ترین است و مزایای بیشتری دارد. ایشان با گفتار و کردار خود آتش تفرقه را بیشتر کرده و بار دشمن را سبک می کنند. به قول رهبر ایشان مزدور دشمن اند چه بدانند و چه ندانند.

3.     آن هایی که خودشان عالمند، سره از ناسره تشخیص می دهند و در مقام و کسوتی هستند که مسئولیت اندیشه و اعتقادات دیگران را دارند؛ اما احساس مسئولیتی نسبت به اندیشه دیگران ندارند.(هر یک از ما حداقل مسئول اندیشه ی یک نفر هستیم)

4.     آن هایی که هم در جهت فهم خود و هم در جهت ارتقای فهم امت اسلام تلاش می کنند و نه تنها خسته نمی شوند بلکه عمرشان را صرف این کار می کنند.

حالا خوب است شیعیان را که خودمان هم جزء ایشان هستیم در این 4 دسته تقسیم کنیم. یعنی آن هایی که خوابند یا جاهلند یا بی مسئولیتند و یا حق مدارند. خواهیم دید که اکثر ایشان در 3 دسته اول جای می گیرند و به ایشان باید گفت: " دشمن نکرد آنچه تو کردی به دوستی".  دشمن نخوابید حتی یک لحظه، جاهلی نکرد حتی یکبار، بی مسئولیتی نکرد حتی یک روز.

 پینوشت1: شاید در نگاه اول به نظر آید که جمله "دشمن نکرد آنچه تو کردی به دوستی"، بیشتر شایسته گروه دوم است که هیزم به تنور دشمن میریزند اما به نظر من خوابیدن و بی مسئولیتی کم از جاهلی ندارد.

پینوشت2 : یه کلیپ و یه مطلب در این مورد در پیوندهای روزانه قرار دادم، دوست داشتی ببین.

|+| نوشته شده توسط (ه.غ) در جمعه ۲۷ دی۱۳۹۲و ساعت   
 خود زیر آب زنی! + شرح

  : مجنون است کسی که بتواند به چیزی اطمینان کامل داشته باشد.

  : مطمئنی؟

: صد در صد!

٭٭٭

پیشگفتار

واقعیت این است که یکی از دلایل بنده برای علاقه به وبلاگ نویسی، امکان ویرایش حداکثری پست ها و حتی پاسخ کامنت ها است. به این معنا که کلاً اکراه دارم از اینکه مطلبی را در جایی بنویسم که بعد از آن امکان بازسازی یا به سازی آن را نداشته باشم. گاهی پیش آمده، آنچه را که یک ماه پیش در پاسخ کامنتی داده بودم، امروز می روم و می پاکمش. این سلیقه شخصی بنده تا حدود زیادی برمی گردد به میزان وقوفم بر درجه ی علم و معرفتم. البته این وسواس گاهی محاسن و گاهی معایبی هم داشته است.

از آنجا که چند جای دیگر برای لینک کردن در این پست داشتم و بعید می دانستم شما بروید ببینید؛ به نظرم آمد لازم است کمی این پست را با یافته هایمان از اینجاها و آنجاها بشرحیم. همچنین مغالطه ای (که اتفاقاً شرح آن را پیش تر داده بودم) در نگارش اولیه بود که با خود گفتم حداقل در پستی که برچسبش مغالطات است خویشتنداری کنم! (شما هم که انگار نه انگار من 7 مغلطه را تاکنون در اینجا معرفی کردم!!!)

بگذریم...

خودِ گفتار

مکالمه فوق که به طنز نوشته شده است، بیشتر تاکید دارد بر اینکه بعضاً مفهومی یا استدلالی برای افراد عادی (همان کسانی که صاحبان عقل سلیم خوانده بودم) اظهر من الشمس است، اما کسی که سال ها در فلسفه استخوان خرد کرده؛ جاهلانه یا عامدانه از آن غافل است. یکی از آن موارد می تواند گزاره های خودشکن یا پارادوکسیکال (paradoxical) باشد. بعضاً از تعبیر "ناسازگاری درونی گزاره ها" نیز برای توجه دادن به این مغالطه یا مسئله یا شبهه استفاده می شود.

برای مثال فرض بفرمایید که من بگویم : "‌ دانشجویان امیرکبیر خالی بند هستند." . این سخن بنده یا صادق است و یا کاذب است. پس دو حالت دارد:

1.     گزاره "دانشجویان امیرکبیر خالی بند هستند." صادق است، پس خود من هم که دانشجوی امیرکبیرم (بودم!) خالی بند هستم؛ پس این گزاره  هم که بنده گفتم خالی بندی است؛ یعنی کاذب است.

2.     گزاره "دانشجویان امیرکبیر خالی بند هستند." کاذب است، پس من به عنوان دانشجوی امیرکبیر (گفتم که بودم!) خالی بند نیستم و این گزاره ام هم خالی بندی نیست؛ یعنی صادق است.

خُب برویم سراغ یک مثال دیگر:

فرض بفرمایید من به شما می گویم: "به من اعتماد نکن"

1.     اگر حضرتعالی این گزاره را بپذیری، یعنی به من اعتماد نکنی، آن وقت به این جمله هم نباید اعتماد کنی، بنابراین باید به من اعتماد کنی و در نتیجه نباید این گزاره را بپذیری.

2.     اگر حضرتعالی این گزاره را نپذیری، یعنی به من اعتماد کنی، باید به این گزاره ی من هم اعتماد کنی، اما من در این گزاره گفته ام به من اعتماد نکن؛ پس نباید این گزاره را بپذیری.

به بیان دیگر در گزاره های خودشکن شخص ادعایی می کند که با همان ادعا زیر آب ادعایش را می زند و این ،من را به یاد دیالوگ خاله لیلا و مراد بیگ در روزی روزگاری می اندازد که:

خاله لیلا: یه مسابقه هست که مردایی که ادعاشون میشه توش شرکت می کنند.

مراد بیگ: من ادعایی ندارم.

خاله لیلا: این خودش کم ادعایی نیست!

٭٭٭

حال برویم در جاهی مختلف این خودشکنی را ببینیم:

پوزیتیوست ها (تازه آنهایی که منطقی اند!) ملاک صدق را معناداری گزاره ها می دانند و در پاسخ به اینکه حالا ملاک معناداری چیست؛ به اصولی می رسند که یکی از آن ها اصل تحقیق پذیری است. اصل تحقیق پذیری می گوید: "تنها گزاره‌اي معنادار است كه بتوان آن را مورد تحقيق و آزمون تجربي قرار داد. " این گزاره همان اشکال خودشکنی را دارد، زیرا اگر این گزاره صادق باشد، اصل ایشان (همین گزاره) بی معنا می شود. جمله معروفی دارند این پوزیتیوست ها می گویند تنها گزاره‌اي تحقيق‌پذير است كه بتوان در مورد آن گفت "برو ببين" (GO AND SEE).

همان طور که مستحضرید یکی از نقدهای وارد بر مکتب نسبی گرایی در فلسفه، اخلاق، اجتهاد، علم و ... همین خودشکنی است. برخی از شما که قطعاً با نسبی گرایی آشنا هستید، حتی برخی آن را با گوشت و پوست خود لمس کردید.

در اینجا پنج دسته بندی برای نسبی گرایی در نظر گرفته شده که با هم مرور می کنیم:

دسته بندی اول؛ تقسیم دیدگاه های نسبی گرا به ایجابی و سلبی

نسبی گرایی ایجابی: " نسبی  گرایی ؛ معرفت و شناخت را متأثر از فرهنگ، جامعه، خانواده و هزار مولفه ی دیگر می داند." (ماهیت علم را)

نسبی گرایی سلبی: "نسبی گرایی در صدد نفی  هرگونه مطلق اندیشی و عینی گرایی در یک زمینه ی خاص یا مطلق معرفت بشری است و منکر دست یابی به معرفتی جهان شمول است. "

دسته بندی دوم؛ تقسیم رویکرد‌‌های نسبی‌گرا به دو دستة توصیفی و هنجارین

نسبی گرایی توصیفی: "رویکرهای نسبی‌گرای توصیفی به یک بازنمایی یا بازشناسی از زندگیِ بشری بسنده می‌کند و به خوب و بد، سودمندی یا زیان‌آوری، و بایستگی یا نابایستگیِ نگرش نسبی‌گرا نمی‌پردازد. نسبی‌گراییِ توصیفی بر شواهد تجربی متکی است."  به نظر می رسد نسبی گرایان فلسفه علم بیشتر از این دسته اند. ایشان با مطالعات موردی در عرصه ی علوم تجربی بالاخص فیزیک ادعا می کنند که فرآیند تولید علم نشان از نسبیت معرفت و فهم بشر است. مخاطب را توجه می دهند به اینکه چگونه پارادایم ها تغییر می کند و آنچه در روزگاران ظولانی مطابق با واقع انگاشته می شد، هیچ ربط و نسبتی با واقع نداشت. راستی رویکرد نسبی گرای توصیفی معتقد است که نسبی گرایی، بهترین تبیین ممکن برای پارادایم های مختلف علم است. (انگار باید آستین بالا زد و صورت ناصحیح منطقی استنتاج بر اساس بهترین را نشان داد!!)

نسبی گرایی هنجاری: " نسبی‌گراییِ هنجارین دربردارندة یک هنجار مرتبه‌دوم در رابطه با نگرش بشری بطورکلی یا در یک زمینة خاص است. محتوای این هنجار این است که باید نگرش نسبی‌گرا برگرفته شود. "

دسته بندی سوم؛ تقسیم دیدگاه‌های نسبی‌گرا بر حسب آنچه گفته می‌شود نسبی است.

 نسبی گرایی اخلاقی: گزاره های اخلاقی نسبی اند.

نسبی گرایی معرفتی: شناخت بشری نسبی است.

دسته بندی چهارم؛ تقسیم رویکردهای نسبی‌گرایی بر حسب پیش‌زمینه‌ای که چیزی در رابطه با آن نسبی معرفی می‌شود.

نسبی گرایی فرهنگی: فرهنگ؛ پیش زمینه ای است برای اثر بر روی نگرش انسان.

نسبی گرایی تاریخی: مختصات خاص دوره های تاریخی؛ پیش زمینه ای است برای اثر بر روی نگرش انسان.

دسته بندی پنجم؛ تقسیم دیدگاه‌های نسبی‌گرا از جهت پی‌آمد‌گرا بودن یا نبودن

" با توجه به اینکه نسبی گرایی در ارتباط با بازنگری فردی و اجتماعی مورد توجه قرار بگیرد یا نگیرد به دو دسته تقسیم می شود." این دسته بندی پنجم به نظرم خیلی خوب است چرا که این وجه از نسبی گرایی در بحث های بومی سازی و دینی سازی زمین و آسمان! که ما در پی آن هستیم، مجال ظهور و بروز می یابد. ان جایی که طرفداری ما از علم بومی از این منظر است که منکر حقیقتی جهان شمول هستیم و دین را به مثابه ی یک مولفه فرهنگی و اجتماعی انگاشته ایم و ماهیت علم را متأثر شرایط فرهنگی دانستیم، به امکان علم دینی قائل می شویم و درصدد بر می اییم که علم را دینی و بومی کنیم، در اینجاست که تن به نسبی گرایی داده ایم یعنی داده اند.

هر کدام از این دسته بندی ها را اتخاذ کنیم، تعداد زیادی موجود نسبی گرای اعم از متدین و سکولار در ذیل آن قرار می گیرد. برای آنکه دقیقا بگوییم منظور ما از نسبی گرایی کدام نوع آن است، اصلی را بیان می کنیم که اکثر ایشان چه در لایه های بالایی استدلال های خود و چه در لایه های زیرین ادعای خود به آن اصل پایبندند، یا بهتر است بگویم این اصل از ملزومات تفکر ایشان است و ان اینکه " هیچ معرفتی یقینی نیست" که این ادعا ناشی از منکر بودن دستیابی و شناخت پذیری حقیقت است. این اصل نیز خودشکن است، زیرا این گزاره نیز خود خبر از واقع است و چنانچه صادق باشد، همین گزاره نیز یقینی به معنای مطابق با واقع نیست.

حالا اگر بخواهیم مثال برای این خودشکنی بزنیم مثنوی هفتادمن کاغذ می شود. برای مثال همین عمل گرایی یا مکتب اصالت عمل که از ان جهت که منکر وجود حقیقت عینی و شناخت ان می شود، با نسبی گرایی سر در یک آبشخور دارد و از آن جهت که اصالت را به تجربه می دهد با پوزیتیوست ها هم کاسه می شود؛ بر این اصل استوار است که " معیار شناخت عمل است. " به این معنا که واقعیت یا حقیقت عینی مستقل از منافع عملی وجود ندارد. در نتیجه همین گزاره، فاقد معنا می شود زیرا معرفتی است که بر عمل استوار نیست.


پی نوشت 1: متن را با عجله نوشتم احتمالا غلط دیکته زیاد داشته باشد، ببخشید تا بعدا درست کنم. یعنی فعلا غلط دیکته نگیرید، غلط محتوایی بگیرید، پلیز!

پی نوشت 2: شاید بپرسید حالا چزا اینقدر از نسبی گرایی نوشتی. باید اعتراف کنم که همینجوری! از این دسته بندی خوشم اومد گفتم به شما هم بگم.

پی نوشت 3: ممکن برخی از شما بگوید، یک ورژن در نسبی گرایی یا در عمل گرایی یا در پوزیتیوسم داریم که یه چیز دیگه می گوید، اگر چنین است شما به ما بگویید چه می گوید!

پی نوشت 4: اینجا و اینجا رو قبلاً معرفی کرده بودم. حالا همه اونجاهایی که معرفی می کنم(مخصوصا مقاله های فلسفی) به منظور تأیید تمام محتوای آنها نیست ها!

پی نوشت 5: همچنان ویرایش پست محتمل است زیاااااد!

پی نوشت 6: یه سوال: واقعاً همه متن را خواندید؟!


برچسب‌ها: مغالطات, تفکر انتقادی
|+| نوشته شده توسط (ه.غ) در شنبه ۷ دی۱۳۹۲و ساعت   
 منطق حسینی

" آنهایی که بدبین‌اند، نشسته‌اند آنجا و هی روی آن نقطه‌های ضعف دست می‌گذارند، انگشت می‌گذارند چقدر کشته شده، چقدر نمی‌دانم مریضخانه [پر] شده، چقدر معلول شده‌اند. ما همه این را می‌دانیم [که‌] چقدر از ما کشته شده، چقدر معلول داریم، چقدر مستمند داریم، لکن آن طرفش راملاحظه نمی‌کنند که ما چی دریافت کردیم در مقابل اینها.
خوب اشکال به اینکه ما جنگ کردیم و معلول داریم؛ ما که ابتدای به جنگ نکردیم، دیگران ابتدا کردند.

اگر آقایان توقع دارند که خوب شما چرا با امریکا در افتادید که این جنگها واقع بشود، ما می‌دانیم که در افتادن با امریکا و همه قدرتها این توابع را دارد، لکن این اشکالی است که این آقایان باید به خود پیغمبر بکنند که چرا با «ابوسفیان» ها درافتادی تا عمویت را بکشند؟ تا آن افراد به آن بزرگی را بکشند؟ خوب، تو هم‌ تسلیم می‌شدی تا آنها [کشته نشوند] گوشه خانه‌ات می‌نشستی!

به امیرالمؤمنین هم این اشکال وارد است. اشکالی که آقایان می‌کنند اگر وارد باشد به ما، به او هم وارد است؛ خوب، شما چرا با معاویه مخالفت کردی؟ خوب، همه گفتند معاویه را بگذارد در حکومت شام باقی باشد و از او عفو بشود و چرا گفتی که من یک ساعت ظالم را نمی‌گذارم سر جای خودش بنشیند؟ خوب، اسباب این شد که اشخاص بزرگ را، مثل «عمار» را اینها و چندین هزار جمعیت را به کشتن دادی!

این منطق اگر درست باشد، به حضرت سیدالشهدا - سلام الله علیه - هم وارد است. همان طوری که آن وقت به او اشکال می‌کردند؛ خوب، شما در مدینه آسوده نشسته بودی، چرا پا شدی، راه افتادی با این جمعیت کم در مقابل یک حکومت جبار؟!

همه انبیا در تاریخ اشتباه کرده‌اند به منطق این آقایان، همه باید با قلدرها بسازند، ما هم اشتباهی که انبیا کرده‌اند اعتراف به آن می‌کنیم که ما هم مثل انبیا اشتباه کردیم!

و اگر مسئله این نیست، مسئله، مسئله انسانیت است؛ ارزشهای انسانی است، مسئله، مسئله جلوگیری از این جنایاتی است که دارند قلدرها به بشر می‌کنند، به انسانها می‌کنند، تباهی انسانهاست، مسئله، به تباهی کشیدن افراد ارزشمند است، اگر مسئله این است، ما پیروز هستیم" 

منبع

تذکر: کپی پیست در وبلاگ هیچ اشکالی ندارد، گفته باشم! همه اش که نباید خط خطی های من را بخوانید!

|+| نوشته شده توسط (ه.غ) در سه شنبه ۳ دی۱۳۹۲و ساعت   
 به جای کربلا !

در اینجا نمی خواهم درباره اهمیت زیارت حرم امام حسین )علیه السلام) حتی در شرایط نا امنی حرفی بزنم. همچنین نمی خواهم درباره سنت حسنه ی پیاده روی تا حرم حضرت نیز حرفی بزنم. نمی خواهم حدیث بیاورم و نظر علما را در این باره بگویم. نمی خواهم بگویم امام صادق (علیه السلام) بر این امر تاکید کردند. نمی خواهم از جابر ابن عبدالله انصاری بگویم. نه که نخواهم، دروغ چرا؟ قد و قواره ی حدیث و سند آوردن و اینگونه تحلیل ها نیستم! یعنی اهمیت زیارت کربلا، اهمیت سنت پیاده روی، اهمیت زیارت در اربعین برایم واضح و روشن است. اما اگر شما در این بخش دچار شک و تردید هستید به اهلش مراجعه کنید، ادامه ی این پست را هم نخوانید چون به دردتان نمی خورد.

پیاده روی تا کربلا، قدم گذاشتن در جای پای اسرا و این شور در روز اربعین، تریبون شیعه است برای معرفی مکتب حسینی. باید نهایت استفاده را از آن کرد. باید تلاش شود این سوال برای دنیا ایجاد شود که چرا اینها فقط برای امام حسینشان اربعین می گیرند؟ چرا هر سال این جمعیت این مسیر را پیاده می رود؟ چرا در روز اربعین این مسیر را پیاده می روند؟

چند روز پیش بود که دوستی ایمیلی زد و خبر پیاده روی روز اربعین از حرم حضرت معصومه (س) تا مسجد جمکران را داد. بعد از آن دوباره ایمیل دیگری از دوست دیگری آمد و خبر پیاده روی روز اربعین از میدان امام حسین (علیه السلام) تا حرم سید الکریم را داد. بعد هم که در ایستگاه های مترو پوسترش را دیدم. تا  آنجایی که بنده متوجه شدم اولین بار در تهران عده ای از دانشجویان دانشگاه امام صادق (علیه السلام) که از سنت حسنه ی پیاده روی از نجف تا کربلا جا مانده بودند، در روز اربعین پیاده تا حرم حضرت عبدالعظیم را طی می کنند و بعد از چندین سال چنین حرکتی (می گویند خود جوش است) از سوی مردم تهران برنامه ریزی شده و قرار است فردا محقق شود.

به نظرم حرکت اشتباهی است چه خود جوش باشد، چه دیگر جوش باشد. چه تعداد زیادی شرکت کنند و چه تعداد کمی شرکت کنند. البته با توجه به مسیر تهران به نظرم جمعیت قابل توجهی خواهند بود. اگر می پرسید چه شد که به این نتیجه  رسیدی باید بگویم که بنده اصلاً نمی فهمم این کار یعنی چه؟ یعنی اصلاً نمی فهمم این چه تشبیهی است که وجه شبه ندارد؟ وجه شبه آن " من زار قبر عبدالعظیم، کمن زار قبرالحسین" است؟ پیاده روی تا کربلا، نماز خواندن در زیر قبه ی حرم شریف حضرت و... بسیار سفارش شده است، حال ما باید این سفارشات را در جای دیگر هم تعمیم دهیم؟

به نظرم این راهپیمایی ها که در چند شهر دیگر از این امام زاده به آن امام زاده یا از این مسجد به آن مسجد نیز اتقاف افتاده است دو آسیب دارد. اول اینکه ممکن است آن حرکت عظیم را تحت شعاع خود قرار دهد. یعنی افرادی که تاکنون تلاش می کردند؛ به جا آوردن این سنت (پیاده تا کربلا) نصیبشان شود، با شرکت در این مراسم اندکی از عطششان کاسته می شود. یعنی با خود می گویند اگر شد می رویم کربلا... اگر نشد از قم می رویم جمکران ... اگر نشد از میدان امام حسین (علیه السلام) می رویم حرم سیدالکریم و اگر نشد از این میدان می رویم آن میدان ( یکی از دوستان گفتند ظاهرا چنین پیاده روی نیز در منطقه سعادت آباد تهران هم قرار است بین دو نقطه برگزار شود). به نظرم در این حرکت بیشتر پیاده روی اصالت پیدا می کند تا بیان تاریخ.

دوم هم این که فرض کنید که این سنت همه جا گیر شود که اصلاً فرض بعیدی نیست.(با توجه به اینکه حرکت چند دانشجو تبدیل به حرکت خود جوش یا بسیج شهرداری جوش شد!). حالا اگر این اتفاق افتد ناظر بیرونی چه می بیند؟ همان ناظری که قرار است از طریق ما با مکتب امام حسین (علیه السلام) آشنا شود چه می بیند؟ می بیند یک عده از شیعیان در روز اربعین (اگر شدت همه گیری زیاد باشد در روزهای دیگر عزاداری نیز) از این طرف پیاده می روند آن طرف و از آن طرف می روند این طرف، بدون اینکه تاریخی پشت آن باشد و حرکت ما برای سوق دادن مردم به آن تاریخ و حوادث باشد.


پی نوشت 1: خود بنده از جمله توفیقاتم این است که مکرراً به زیارت سیدالکریم می رویم، بنابراین از حرف بنده برداشت دیگری نفرمایید.

پی نوشت 2: عرایض بنده هیچ ارتباطی به افراد و خلوص نیت آنها ندارد. چه بسا افرادی که در این پیاده روی شرکت می کنند مورد توجه خاص حضرت قرار گیرد و چه بسا تحولی قلبی در ایشان ایجاد شود که همه از مزایای این طرح خواهد بود.

پی نوشت 3: در این روزها بیشتر دوست می دارم که بارها و بارها این بیت را برای خود زمزمه کنم و به خود تلنگر بزنم:

خیمه ی خورشید را "دین دارها" آتش زدند
آه معنای حقیقت تا کجا برگشته است

متن کامل شعر را خواستید در ادامه مطلب قرار دادم.

پی نوشت 4: در مقابل توضیحات و نقدهای شما گردن بنده از مو باریک تر است، شاید فرصتی باشد از جهل مرکب در آیم!


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط (ه.غ) در یکشنبه ۱ دی۱۳۹۲و ساعت   
 فرهنگ غنی ایرانی- اسلامی

تمدنمان که بر می گردد به تاریخ خلقت نقشه ی ایران بر روی کره ی زمین، دقیقا همان موقع بود که مفهومی به نام تمدن شکل گرفت! اسنادش هم در کتابخانه ملی موجود است. فرهنگم که اصلا اختراع ما بود. غربی ها هم که خودتان می دانید یک مشت بی اصالت هستند که ریختند همه ی کتابهای ما را دزدیدند و هنوز که هنوز است بر اساس همان اندیشه های ما دارند کتاب می نویسند. همه ی این ها را داشته باشید! اسلام هم که در بین ما آمد، کلی هم از او چیز یاد گرفتیم، کلا شدیم سمبل اخلاق و فرهنگ و تمدن و.... شاهد هم داریم. هر روز یک شاهد داریم برای ادعایمان!مثلا به تازگی برای یه نفر که قرار 200 روز دیگر در یک مسابقه ای در مقابلش قرار بگیریم، به حول و قوه ی الهی توانستیم150 هزار کامنت(به روایتی 40 هزار و به روایتی 100 هزار) که اغلب توهین امیز است بگذاریم!


البته ناگفته نماند او هم که نه تمدن ما را دارد، نه فرهنگ ما را و نه دین ما را جوابمان را داد!


پی نوشت: حالا چند روز است اقایان شروع به سخنوری میکنند که نخیر یک عده کوچک که نمایان گر همه مردم نیستند! ایران از تمدن بالایی برخوردار است. حالا من نمیدونم اینا کی هستند که در هر چند وقت یکبار سر و کله ایشان پیدا میشود! همه اش 4-5 نفرند که موقع انتخابات که میشود میروند به یکدیگر فحش میدهند، در ورزشگاه بهم فحش میدهند، در کوچه و خیابان دعوایشان شود، بچه ان اطراف باشد کلی بر دایره لغتش افزوده میشود. در ترافیک میمانند به یکدیگر فحش میدهند.اگر خدای نکرده بخواهند زنشان را طلاق دهند یا از شوهرشان طلاق بگیرند در راهروهای دادگاه انقدر در و گوهر نثار هم میکنند که نگو و نپرس.به نظرم همین رفتارهای مردم عادی است که نشان از فرهنگ ماست و واقعا باید فکری به حال آن کرد.

|+| نوشته شده توسط (ه.غ) در دوشنبه ۱۸ آذر۱۳۹۲و ساعت   
 گرانباری مشاهده از نظریه
چند روز پیش خبر ازدواج دو بزرگوار به گوشم رسید که موجب حیرت بنده شد. اولین واکنشم در مقابل خبر رسان این بود که : وا... جدی می گی؟

این دو بزرگوار 20 سال است که با یکدیگر همکار هستند، آن هم همکاری تمام وقت که هر روز یکدیگر را می دیدند. اکنون هر دو در آستانه ی 40 سالگی هستند( البته آقا به گمانم 43-44) . گرد پیری بر موهای پسر و چروک های اطراف چشم دختر خبر از سن و سالشان می دهد. با شنیدن این خبر گفتم یعنی اینها در این 20 سال یکدیگر را ندیده بودند؟

 احتمال های مختلفی به نظرم رسید.

1.    1.    اینکه آقا در این 20 سال به خانم علاقه داشته اما عرضه (به ضم عین) ابرازش را نداشته (قطعا منظورم ابراز شرعی و موجه است) و سهم هر دو 20 سال تنهایی شده!

2.    2.  خانم ادا و اطوارش زیاد بوده و ان موقع آقا را با ان شرایط قبول نداشته، اما الان قبول کرده.

3.  3.  آقا و خانم هیچ یک علاقه ای به یکدیگر نداشتند، الان هم ندارند، اما روزگار آنها را مجبور کرده است. در واقع آنها بعد 20 سال یا یکدیگر ازدواج نکردند بلکه تن به ازدواج با یکدیگر دادند.

4.    4.   اقا و خانم در این سالها سرد و گرم روزگار را چشیدند و معیارهایشان عوض شد و آن کسی را که یک روز در دایره ی معنایی اش نبوده ، امروز وارد دایره معنایی اش شده است و بر خلاف 20 سال پیش که به یکدیگر علاقه نداشتند اما الان علاقه دارند. (دایره معنایی مفهوم پیچیده ای است که از توضیح آن عاجزم، لطفا خودتان متوجه شوید)

یه احتمال دیگر هم وجود دارد و آن اینکه خانم به آقا علاقه داشته و ابراز نکرده، چون به نظرم کار درستی کرده و دقیقا مطابق خلقتش عمل کرده شماره ای به ان اختصاص نمیدهم شما هم نادیده بگیرید. (دلیل دارم برای حرفم، عشق ورزی یک سویه از سوی زن مخالف فطرتش است. البته هر روز در ایران در حال تقویت شدن است. صدا و سیما هم با این فیلم های صد من یک غازش به ان دامن میزند که از نظر بنده خطای محض است و با توجه به اینکه داستان و فیلم بیشترین اثر را بر مخاطب می گذارد و مخاطب با ان همزادپنداری می کند، موجب ترویج یک فرهنگ بسیار غلط می شود. فیلم پروانه را یادتان است؟ پروانه رسما التماس امیر می کرد، یا دو قسمت از سریال شاید برای شما اتفاق بیفتد و ... پناه برخدا! بگذریم اصلا بحث ما چیز دیگری است!)

با شناختی که از ان دو بزرگوار دارم و نیز با تجربه ای که از سنگ صبور بودن برای دوستانم (متاهل و مجرد) دارم معتقدم گزینه 4 محتمل تر است. بارها از زبان دوستانم شنیده ام که مثلا اگر فلانی که دوسال پیش خواستگارم بود و من جواب منفی دادم اگر الان می آمد جوابم مثبت بود، بعد می پرسی چرا؟ می گوید: الان چیز هایی را در ان ادم می بینم که آن موقع نمی دیدم. این گرانباری مشاهدات می تواند از علایق، اجتماع، زبان، نوع تربیت و دین و ... باشد. حالا سوال اصلی من این است که در این مورد خاص می تواند مشاهدات افراد گرانبار از نظریات دینی بشوذ (تجویزی) و نه علقه های شخصی که اکثرا از طریق اجتماع  به افراد منتقل شده؟ و اگر می شود آیا در طول زمان ثابت است یا با گذشت زمان که فهم افراد از دین تغییر می کند (فهم ما تغییر می کند نه دین) و متناسب با ان نظریات افراد و به دنبال ان مشاهدات افراد، آن هم تغییر میکند؟ اگر بخواهیم سبک ازدواج کردن را در ایران تغییر دهیم آیا باید نظریاتی را که مشاهدات افراد گرانبار از آنهاست تغییر داد؟ چگونه این کار را بکنیم؟ از چند سالگی؟


 پی نوشت : پشت دستم را داغ کرده بودم که دیگر هیچ پستی از ازدواج نگذارم اما چه کنم که هم نوا هستم با شاعر که می گوید:

عهد بستم که دگر می نخورم شب همه شب/ به جز از امشب و فردا شب و شب های دگر

پی نوشت: بابت جملات پراکنده ام عذر میخواهم بگذارید به حساب خستگی. صبر کردم تا وقت پیدا کنم تا درباره معضل یا مشکله ی سبک ازدواج در ایران مطلب بگذارم که ظاهرا وقت پیدا نمیشود. در عوض کم کم و در پست های کوتاه نظرم را میگویم که با نظرات شما چکش خواری شود ، بعد مملکت هم که لنگ (به فتح لام) نظریات ماست! زودتر تزهایمان را بدهیم و مدینه فاضله را بسازیم!


برچسب‌ها: سبک زندگی
|+| نوشته شده توسط (ه.غ) در یکشنبه ۱۷ آذر۱۳۹۲و ساعت   
 همه یا هیچ

در هنگام مباحثه با دوستان خود، در هنگام مواجهه با حوادث سیاسی و اجتماعی و حتی در تعامل با انسان ها و ارزیابی شخصیت آن ها ممکن است این نوع از تفکر دست به گریبان صاحب تفکر شود. تفکر همه یا هیچ و یا به تعبیر دیگر سیاه و سفید اندیشی (black-and-white thinking) نوعی ساده سازی شرایط است به گونه ای که شخص زحمت تحلیل کردن و واکاوی دقیق جزئیات پیش آمده را قبول نمی کند و یکی از دو کران سیاه و سفید را برای طبقه بندی آنچه در اندیشه اش نیازمند طبقه بندی است انتخاب می کند. در شرایطی که میان دو طیف سیاه و سفید حالت های میانی می تواند وجود داشته باشد که مورد مذکور متناسب با یکی از آن حدود میانی است.

در این نوع از تفکر آنچه موضوع اندیشیدن قرار می گیرد درون دو قالب ذهنی از پیش تعیین شده (سیاه یا سفید) قرار می گیرد. البته این نوع تفکر در کودکان عادی است و با رشد عقلی رو به زوال می رود، البته چنانچه به رشد عقلی توجه نشود و تربیت کودک از تفکر انتقادی فاصله گیرد این ویژگی در او شدت می گیرد. اصولاً مغز انسان بسیار به تفکیک کردن و بخش کردن تمایل دارد و چنانچه افسارش را در دست نگیری سریعاً اقدام به چنین تفکیک هایی  می کند. حتماً شنیده اید که می گویند: اصفهانی ها فلان هستند، شمالی ها بهمان و....وقتی ذهن توان ارزیابی پیچیدگی های انسانی و اجتماعی را نداشته باشد  به بخش کردن دست می زند و در اکثر مواقع این بخش کردن ناصحیح است. برای مثال اینکه در جریان فتنه 88 آدم ها به دو دسته سبز و غیر سبز تقسیم شدند نمونه ای دیگر از سیاه و سفیداندیشی است. اینکه هر کس با ما نبود، حتماً علیه ماست هم نمونه ای دیگر. اینکه تمام شخصیت یک فرد را در یک رفتار او خلاصه کنیم و بر اساس همان یک رفتار صفت "خوب" و یا "بد" را به او نسبت دهیم نیز نمونه ای دیگر.

black and white thinking

در حوزه ی روانشناسی اجتماعی که به بررسی روابط آدم ها و علت  یابی مشکلات ناشی از تعامل آدمیان می پردازد، رویکردی وجود دارد به نام پاسخ (واکنش) طیف گون (spectrum response). حالا این یعنی چی؟

پاسخ طیف گون وقتی کاربرد دارد که شخص با عقاید، دیدگاه ها و برنامه های فرد دیگر کاملاً مخالف باشد در این مواقع پیشنهاد می شود که از روش پاسخ طیف گون استفاده شود (به جای روش کف گرگی که معمولا استفاده میشود!). به این معنا که اول ایده  طرف مقابل را کامل گوش کنید و بعد از شخص بخواهید ایده اش را کامل کند و توضیح دهد و بعد از میان نظراتش آن بخشی را که موافق هستید هرچند کوتاه و ناچیز انتخاب کنید و آن را بیان کنید و پس از بیان آن بخش مفید، نگرانی های خود را از بخش های نادرست با نشان دادن پیامدهای حرف ابراز کنید. روش پاسخ طیف گون میتواند جو جلسات کاری و درسی و خانوادگی را تغییر دهد البته نیاز به خویشتن داری دارد و تمرین اینگونه واکنش داشتن می تواند کمک به ترک سیاه و سفید اندیشی باشد.

این یکی از مولفه های تفکر انتقادی بود و البته می توان به عنوان یک مغلطه در نظر گرفت.


برچسب‌ها: مغالطات, تفکر انتقادی
|+| نوشته شده توسط (ه.غ) در چهارشنبه ۶ آذر۱۳۹۲و ساعت   
 محرم و بچه ها + پاورقی

از دوران کودکی خاطرات زیادی در ذهن ندارم اما روزهای عاشورا با تمام جزیئاتش در ذهنم حک شده چون بسیار روزهای خوشی بود و خیلی خوش می گذشت.  سعی می کنم اندکی از خاطراتم را به تصویر بکشم. قضیه برمیگردد به زمانی که رنگ چادرم سفید بود برخلاف امروز که سیاه شده و البته به تبع آن رنگ قلبم .

روزهایی که پدر گلاب می خریدند و دستم می دادند و احترام بر عزاداران امام حسین (ع) را با گلاب پاشی بر زنجیرزنان یاد گرفتم. روزهایی که در میان دسته های عزاداری آدمی با پوشش شیر۱ (جنگل) را می دیدم که مویه کنان خار و خاشاک بر سر می ریزد و بزرگترها برایم می گفتند که مصیبت آنقدر بزرگ است که همه عالم عزاداری می کنند. روزهایی که دایی پابرهنه در میان عزادارن شربت نذری می داد و مرتب از گرمای زمین این پا و آن پا می کرد و گاهی بی اختیار و ناگهان پایش را از زمین بلند می کرد، آن روزها نمی دانستم خار مغیلان یعنی چه. روزهایی که اذان ظهر به مراسم آتش زدن خیمه می رفتیم و وقتی خیمه ها را آتش می زدند همه مراقب بچه ها بودند برخلاف آن عاشورای واقعی که...  روزهایی که به دیدن تعزیه می رفتیم و در یکی از سال ها شمر ملعون برای جو دادن به تعزیه اش همینطور که شمشیرش را در هوا می چرخاند از میان جمعیت به سمت من آمد و شمشیرش را در نزدیکی صورتم گرفتم، منم سیاه و کبود شدم و جیغ و ویغ و الفرار تا خانه مادربزرگ. به پهنای صورت اشک می ریختم و به هر کس می رسیدم می گفتم که شمر می خواست مرا بکشد و همه دلداری ام می دادند، برخلاف آن عاشورای واقعی که...

شبهایی که شمع به دست می گرفتیم و با نوایی نه محزون بلکه ریتمیک می گفتیم "امشب شب شام غریبان است" ... "حسیــــــــــــن" ... می گفتیم و می گفتیم تا شمع ها آنقدر گریه می کردند که می مردند، برخلاف شمع های باکلاس امروز که با وجود آنکه سیاه پوش شده اند دریغ از یک قطره اشک. آن روزها در هر لحظه مفهوم جدیدی در ذهنمان شکل می گرفت.

این روزها گاهی می بینم به این عزادارن کوچک کم لطفی می شود. گاه می بینم تکیه های کوچکشان طرفدار ندارد. می بینم تنهایی 2-3 نفری در تکیه ای نشسته اند و چند چای سرد جلویشان است و عابرین بی توجه احتمالا خودشان را به جایی می رسانند که چای گرم دهند و خدمات بهتر. گاهی می بینم در هیئت ها وقتی غذا کم می آید اول بچه ها را حذف می کنند، غافل از اینکه بچه ها در این روزها در حال تربیت شدن هستند، بزرگترها غذای نذری نخورند نمی میرند که، می میرند؟

به نظرم در این روزها بیش از هر زمان دیگری باید به بچه ها خوش بگذرد و نباید چیزی ناراحتشان کند. مخالفم با اینکه پدر و مادرها بچه ها را در به هیئات و جلسات سخنرانی می برند، مخصوصاً بچه هایی که فوبیای تاریکی دارند و با خاموشی چراغ ها دچار وحشت می شوند و یا بچه هایی که مرتب تشنه می شوند و آب می خورند و بعد شروع می کنند به وول خوردن و مادرشان با هزار بدبختی از میان جمعیت انها را به سرویس بهداشتی هیئت می رساند و برمی گردد و دوباره 2 دقیقه بعد تشنه اش می شود و آب می خورد و شروع می کند به وول خوردن و ... و در این رفت و آمدها شاهد غرولندهای عاشقان و شیفتگان حسینی است که مرتب به مادرش اعتراض می کنند که خانم دستم، خانم پام و .... ( چون غریبه اینجا نیست می گویم که خلاصه شرایطی را فراهم نکنیم که بچه های ما ببینند و بفهمند که ما هیئتی ها و گریه کن ها و مذهبی ها چقدر کم لطف هستیم، بگذاریم فقط زیبایی ها را ببیند، بگذاریم نفهمند که نفهمیدیم!)

بچه ها را به تماشای تعزیه ببریم، بچه ها را به تئاترهای مذهبی ببریم، بچه ها را ببریم جایی که چیزهای خوشمزه نذری می دهند، بچه ها را جایی ببریم که کسی ناراحتشان نکند، بچه ها را جایی ببریم که کسی برای شنیدن صدای سخنران وادار به سکوتشان نکند. اگر مسئول هیئتی هستیم حواسمان به بچه ها باشد. اگر نذری میدهیم حواسمان به بچه ها باشد. اگر مشغول نذری دادن دیدیمشان حتی اگر چای کم رنگ و بی مزه بود حتما بخوریم. هر کدام از ما انقدر دستمان در جیبمان هست که به تکیه های کوچکشان کمک مالی کنیم پس دریغ نکنیم. شرایطی را فراهم کنیم تا بفهمند در مقام عزادار امام حسین (ع) ارزش بالایی دارند. التماس دعا از آنها فراموش نشود.


۱. جناب سفرچهارم: آن شیر شان نزول دقیقتر و متاسفانه بسیار بدتری دارد و آن اینکه امیر المومنین نعوذ باالله در شکل شیر در شام عاشورا ظاهر شدند و به پاسبانی حرم اهل بیت پرداختند. البته شان نزول دیگر و نادرست دیگری هم مبنی بر حضور شیر و فضه(خادم حضرت زهرا) در کربلا و جلوگیری شیر از اسب تاختن بر بدن مطهر سید الشهداء دارد که هر دو از جمله تحریفات است.
در ج 2 حماسه حسینی(یادداشتها ص 170 پاورقی استاد) آمده: در منتخب طریحی و اسرار الشهاده دربندی از یک مرد اسدی نیز نقل شده که شبها شیری می آمد و عاقبت معلوم شد آ ن شیر علی بن ابیطالب است(نعوذ بالله).  (ممنون از سفر چهارم بابت تذکرشان)
فکر میکنم این پاورقی مفیدتر از اصل مطلب است. ظاهراْ انچه بزرگترها به بنده گفتند بهترین حرفی بوده که میشد به یک بچه زد.

|+| نوشته شده توسط (ه.غ) در سه شنبه ۲۱ آبان۱۳۹۲و ساعت